درباره خودم و کودکم مینویسم. بعضی تجربههایم به درد مادران دیگر میخورد و مخاطب بقیه نوشتههای شخصی دوستانم هستند. در انگلستان زندگی میکنم و طبعا بعضی نکات بهداشتی و پزشکی اینجا به کار همه نمیآید.
۱۳۹۲ آذر ۱۹, سهشنبه
و خدا شبهاي بچه داري را فقط به مادر داد؟
۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه
گاو ۹من شیرده
مثل این فیلمها که آدمها یهو غیرتی میشوند و خانه سوخته را از نو میسازند، خودم را بستهام به سوپ جو، پوره جو، کاهو، آووکادو، عرق رازیانه و بادام.
۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه
الان پنج ماهه است و برای خودش شخصیت داره. هنوز به اونجا نرسیده اما وقتی خواسته ناجوری داشته باشه کلاهمون تو هم میره. هزار توصیه وجود داره که آیا باید به بچه گفت «نه»، «نه» ها رو محدود کرد، جلوش ایستاد، باهاش کنار اومد، حواسش رو پرت کرد یا چی. عجب چالهای برای خودم درست کردم.
۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه
Hey Sexy Lady
![]() |
عکس از فلیکر |
۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه
سگلرز و سگگرم
دکترهای اینجا بهشدت و حدت توصیه میکنند که دمای مناسب برای نوزادان بین ۱۶ تا ۲۰ درجه سانتیگراد است. اول فکر کردم برای اینکه بچهها به هوای سرد و مربوط انگلستان عادت کنند اما بعدا دیدم در ایالتهای مختلف آمریکا از کویر تا مناطق سردسیر، همین دما توصیه شده. یک اصطلاحی دارند که سرما بچه رو نمیکشه اما گرما تلف میکنه.
برای تشخیص اینکه بچه سرده یا گرم باید به پشت گردنش دست زد. دستها و پاها ملاک خوبی نیستند؛ چون در ماههای اول که هنوز گردش خون نوزاد کامل نشده، دستها و پاها معمولا سردتر از بدن است. حتی دمای ۲۰ درجه هم برای من سرده اما فعلا چارهای نیست.
هر آنکس که دندان نداد
از بیمارستان که مرخص میشدم یک خانم مامای خیلی بامزه و مهربان گیر داده بود که اگه بچه دوم میخواهی باید همین امسال حامله شی چون فاصله دو بچه بهتره کمتر از دو سال باشه. اینجا تقریبا بیشتر ماماها و مشاورهای خانواده همین نظر رو دارن. اما کو بودجه؟
ترسهای درجه بعدی من اینه که بچه دوم دوقلو بشه. یا پسرباشه و اوتیسم بگیره. بیماری که در بین پسرها در جوامع صنعتی بسیار رایجه.
۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه
تو میتونی
از لحاظ اجتماعی و برقراری ارتباط از سن خودش جلوتره و از لحاظ حرکات بدنی به نظرم عقبه. کدو تنبل. فکر کنم تمام رویاهام برای اینکه قهرمان شنا شه، به فنا رفت. باید روزی چند بار به شکم بخوابونمش که عضلاتش برای چهار دست و پا رفتن تقویت شه. در عرض یک دقیقه شروع میکنه به فریاد کشیدن. اما از دو ماهگی جلوی تصاویر کتاب میخکوب میشد. و حالا هم که چند هفته است خودش کتاب دستش میگیره.
با بچههای دیگه مقایسهاش نمیکنم. دارم تمرین میکنم که مادر سختگیری نباشم. کار خیلی خیلی دشواریه. مخصوصا برای آدمهای ایدهآلگرا.
۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه
۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه
گرفتار
سوتین شیردهی از نفرت انگیزترین بخش های زندگی سه ماه گذشته بوده. من که همیشه به محض رسیدن به خانه اولین کارم شوت کردن سوتینم بود، حالا مثل زره همه جا محصور آن هستم. حتی در خواب. یکی دو شب بی خیالش شدم اما تشک غرق شیر شد.
محصولاتی ضروری اما نفرت انگیزتر از خود سوتین به اسم بالشتک پنبه ای (پد سینه) درست شده که باید در محل مربوطه، بین سینه و سوتین نصب شود تا شیر سرریز از پستان را جذب کند. انواع و اقسام آن را امتحان کرده ام و حتی بهترینش هم به محض جذب شیر تبدیل می شود به یک بالش کوچک خیس، سرد و لزج.
گاهی برای چند دقیقه از دست هر دو خلاص می شوم. به بدنم دست می کشم. رد زره را ماساژ می دهم و یادم می افتد که روزهای نرم تر در انتظار است. دست کم از این جهت.
۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه
بزغاله
کلا داره شبیه آدمیزاد میشه. شوخی و جدی رو میفهمه. و من برای اینکه حس بدی بهش ندم دائم باید در بحرانیترین لحظهها لبخند بزنم. پشت تلفن داشتم بحث میکردم و نیشم هم برای او باز بود. موقعیتهای خطیر رو سریع تشخیص میده. قبل از اینکه لبخند چهرهاش تبدیل به گریه بشه باید سریع وارد عمل بشم و با خنده و شوخی رفع و رجوع کنم.
۱۳۹۲ مهر ۱۶, سهشنبه
کاش پدرش بودم
گاهی فکر میکنم از بیدردسرترین بچههای دنیاست. آرام است و صبور. اما شیره وقت من را میمکد. روزها که بیدار است لحظهای بدون من دوام نمیآورد. بازی میخواهد و توجه. شبها عملیات حمام-شیر-خواباندن او حدود ۲ ساعت وقت میگیرد.
اینطور میشود که به هیچ کدام از کارهای شخصیام نمیرسم. میدانم پدرش از باباهای خوب روزگار میشود. شاید اگر او نبود، بچهدار نمیشدم. فهیم است و همراه. اما برای وقت و توان من ناکافی. گاهی در ذهنم جایمان را که عوض میکنیم آدم خوشبختتری میشوم: بهترین وقت به بچه میرسم؛ بازی، شادی و شلنگاندازی. دو سه پوشک کثیف و در بدترین حالت چند غر ملیح و گریه و چپاندن بچه به مادرش. و نشستن دوباره پای اینترنت.
اما بعد دوباره میخواهم برگردم سر جای اولم. بغلش کنم. سفت فشارش بدهم و بچسبانمش به سینهام. تجربه زاییدن و شیردادنش را عوض نمیکنم.
۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه
آرام تر لطفا
۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سهشنبه
غریبهها
پرستار مهد با یونیفرم بنفش گفت نیمساعت آن دور و بر در کافه باشم و برگردم. توضیحاتش را نمیشنیدم. بچهای که بغلش بود دائم جیغ میزد. روی زمین هم سه چهار بچه، بغل خانمهای بنفشپوش بودند و همه ماشالا بیوقفه مشغول جیغ زدن. خانمهای بنفشپوش خیلی خونسرد و حسدبرانگیز مشغول کارشان بودند. یک بچهای آنجا بود با چشمهای آبی درشت که دهانش موقع گریه به اندازه یک سیب باز و بسته میشد اما از عجایب روزگار چشمانش یک ذره هم تنگ نمیشد.
حرفهای خودم را نمیشنیدم ولی تندتند توضیح میدادم که «موقع گریه با آهنگ مکدونالد بچه انیشتن آرام میشود. پستونک نمیخورد. شیر تازه خورده. الان خوابش میآید. حتما چنددقیقهای گریه میکند. بغل کنید لطفا. پوشکش را زود عوض کنید، به جیش حساسیت دارد. این سوفیخانم زرافه را بدهید دستش که بچپاند توی دهنش....»
میخشدم به صندلی کافه که پشت در مهد بود. جرات دستشویی رفتن نداشتم. هر بار در مهد باز میشد فکر میکردم آمدهاند دنبال من. پشیمان بودم انصافا. تصور گریهکردنش برای نیم ساعت دیوانه کننده است.
۲۰ دقیقه بعد برگشتم. گذاشته بودنش روی فرش و چسبیده بودند به بچههای جیغزن که حالا تعدادشان رسیده بود به هفت تا. با کمال تعجب ساکت نشسته بود و با دهان باز به غریبههایی که گریه میکردند، نگاه میکرد. فکرکنم تصوری از گریه و جیغ ندارد وگرنه منطقا نمیتوانست آنطور آرام بنشیند. پسرکی که دهانش به اندازه سیب باز و بسته میشد، هنوز داشت جیغ میزد.
۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه
بچههای درد
در جهان من چیزی دردناکتر از این صحنه در کتاب «بچههای درخت نورا» وجود ندارد. موقع خواندنش درد از قلبم شروع میشد و به نوک انگشتهایم میرسید. چند روز بیخیال کتاب شدم و دوباره از اول شروع کردم.
زاییدن و شیردادن، نقطههای حساس دردزای من را تغییر داده. هر رنجی که مربوط به بچههاست بیشتر از قبل آزارم میدهد، خیلی بیشتر. تا حدی که دیدن بعضی گزارشها و خواندنشان را کنار گذاشتهام.
در مجموعه جنایات دهه شصت، در کنار اعدامها و شکنجههای فیزیکی زیرمجموعهای هم باید درست شود درباره فجایعی که در حق کودکان و مادران شد.
۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه
فعلا
بار آخری که خانوادهام رو در ترکیه دیدم، اینقدر شلنگ تخته انداختم که پدر ساکت و بیتفاوتم گفت «دختر تو حاملهای. اینقدر شکمت رو به همهجا نکوب». خیلی جدی و اخمکرده گفت که حساب ببرم. پنج دقیقه قبلش سعی کرده بودم خودم رو از پشت شش صندلی تکیه داده به دیوار برسانم به سر میز.
در آن شش ماه آخر هرکی میپرسید چه احساسی داری، مثل امام میگفتم «هیچ». و واقعا هیچ.
فقط هفتههای آخر منتظر بودم به دنیا بیاد که ببینم چه شکلی است. ترکیب ژنهای من و پدرش چه محصولی بیرون داده.
اینکه میبینم زنهای دیگهای هم هستند که برای بچهشون غش و ضعف نمیرن، به من احساس اطمینان میده اما چیزی از ملال این روزها کم نمیکنه.
دارم بهتدریج و ذره ذره رابطهمون رو شکل میدم. گاهی فکر میکنم که همه این تلاش و خستگی رو به باباش میبازم و او بیشتر عاشق باباش میشه تا من.
طوری نیست. منم «فعلا» بیشتر عاشق باباشم.
۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه
هاجر عروسی داره
دو کتاب از ثمینه باغچهبان و «بارون» احمد شاملو. با نقاشیهای خوب. اما امان از متنها.
این یکی از متلهای جمع شده در کتاب «جمجمک برگ خزون» است:
اتل متل توت متل،
پنجه به شیرمال و شکر،
خانومی کجاس؟ تو باغچه!
چیچی میچینه؟ آلوچه!
آلوچه و سه گردو، بابام رفته به اردو، برای مغز گردو!
اردو خبردار شد، حال بگم زار شد!
بَگُم بَگُم حیا کن
از سوراخ در نیگا کن!
دریغ از کمی معنی و مفهوم. بچه زبان دربیاورد و هر سوالی بپرسد، مثل خر در گل میمانم.
ته کتاب هم نوشته «متلها را برای فرزاندمان بخوانیم و آنان را با دنیای پاک و میراث فرهنگی نیاکانمان پیوند دهیم....»
من چرا باید چنین پیوندی برقرار کنم آخه؟
۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه
پاستوریزه هموژنیزه
سینهها هفتههای اول مثل صاحبشان گیج میزنند اما کمکم خودشان را با اشتهای بچه وفق میدهند. فعلا که من مشغول گول زدنشان و تولید انبوه هستم.
شیر دوشیده تا ۵ روز در یخچال (دمای زیر ۴ درجه) و ۶ ماه در فریزر دوام میآورد.
وسایل شیردوشی و نگهداری شیر باید قبلا استریل شده باشد.
۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه
وقتی همه خواباند
۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه
قورباغه
برای بچههای بالای دو ماه دمای آب برای شنا باید بالای ۳۲ درجه باشد و ترجیحا با مایو گرمکننده.
۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه
چته آخه بچه؟
۱-گشنگی
۲-پوشک خیس
۳- نیاز به خواب
۴- نیاز به بغل
۵- نیاز به آروغ
۶-درآوردن دندان
۷-دلدرد بعد از شیرخوردن
۸- گرم بودن یا سرد بودن هوا
۹-کلافگی از بغل به بغل شدن یا شلوغی
۱۰- سر رفتن حوصله و نیاز به گردش
۱۱-مریضی مثل گوشدرد و سرماخوردگی
۱۲-مویی که لای انگشت گیر کرده یا مارک لباس یا هرچیز آزار دهنده پوست
و مادرها به یک دلیل:
دلتنگی برای روزهای رفته
۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه
کتاب؟
کتاب روز به روز با حاملگی (انگلیسی)
کتاب روز به روز با بچه (انگلیسی)
و همه مادران سالماند اگر... (فارسی)
این کتاب آخر از یک مجموعه ترجمه شده است. کتابهای دیگرش به اسم همه بچهها تیزهوشاند اگر، همه بچهها سالماند و ... هم واقعا مفید است اما نه به اندازه این یکی.
شیر، آروغ، جیش، جیغ، شیر، آروغ ...
و بعد که مثل کوآلا به سینهام میچسبد و میخوابد، زندگی رنگی میشود.
۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه
مادرِ مادر
دو ماه ماند و دیروز رفت. تقریبا فلج شدم. بزرگکردن بچه در غربت، بدون خانواده، از مشاغل سخت و زیانآور است.
۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه
گلبهارم
حدود ۱۰ سال پیش در روزنامه تیتر زده بودند «گلبهار به بهار نرسید». گزارش ژیلا بنییعقوب بود از یک دختر عشایر. دختری که بعدها خانوادهاش او را آتش زدند و بچهاش را هم کشتند. قلبم درد میگیرد وقتی دوباره گزارش را میخوانم.
...
برای اینکه شرایطم در ایران بهتر شود، از وقتی یادم میآید مشغول جنگیدن بودم. جنگ اول با پدر و مادر سر فوتبال با پسرها در کوچه بود. و بعد دهنکجی به همسایههایی که دوچرخهسواری دیروقت دختر را در کوچه بد میدانستند. جنگ با مدرسه پیروزی نداشت چون نظام آموزشی نفهمتر از آن بود که بشود تغییرش داد. و بعد جامعه بزرگتر و دانشگاه....
به این فکر میکنم که دخترم در جامعه جدیدی که برابریهای ابتدایی و اصولی زن و مرد را پذیرفته، برای چه چیزهایی باید بجنگد؟
ناز طبیبان
پزشکی: عفونت در بچه زیر دوماه چیزی نیست که دکتر بهسادگی از آن بگذرد. تست ادرار برای تشخیص عفونت احتمالی مجاری ادرار است که در دخترها پدیدهای رایج است.
دمای نرمال بدن بچه ۳۶-۳۷ درجه است و جوجه دو روز است که بالای ۳۷.۵ مانده.
اگر بچه تبدار (تا ۳۸.۵ درجه) شیر بخورد، غش نکرده باشد، لبانش خشک نباشد و به اندازه کافی جیش کند، یعنی همهچیز تحت کنترل است.
برای بچههای زیر دو ماه تقریبا هیچ مسکن رایجی در فروشگاهها وجود ندارد. دکتر با کمی اغماض پاراسیتامول با دوز پایینتر تجویز کرد. این دارو برای بچههای بالای دو ماه است.
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
افسردگی شیردهی
اول فکر کردم به خاطر درد نوک سینههاست. بعد حدس زدم افسردگی زایمان است که از هر پنج زن، خفت چهار نفر را با درجههای بسیار خفیف تا شدید میگیرد.
اما فهمیدم دچار "دی-مر" هستم. حالتی غمگین و افسرده و موقتی که موقع شیردهی برای ۳۰ ثانیه تا دو دقیقه طول میکشد. نوع خفیف تا شدید دارد. در "دی-مر" به طور ناگهانی آنزیم دوپامین پایین میآید. درمانی ندارد. بعضی از مادران به خاطر "دی-مر" ترجیح میدهند که شیردهی را قطع کنند. دستکم آگاهی از این حالت کمک کرد با آن کنار بیایم. قصد خودکشی ندارم. فعلا.
۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه
آرام آرام
۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه
این دهان بستی
۱۳۹۲ تیر ۴, سهشنبه
سپر درد
کرم مخصوص نوک سینه هم دردی دوا نکرد.
پدرش در فروشگاه معجرهای کشف کرده به نام "سپر پستان". آبی است بر آتش. فروشگاه نینیسایت هم در ایران مشابه آن را دارد. دشواری کار، استریل کردن آن قبل از هربار استفاده است. دوشواری؟ دوشواری نداریم ما.
۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه
فاز انکار
۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه
In Vision
از بابای بچه شاکی هستم که چرا دوربین را چند دقیقه زودتر روشن نکرده است. قبل از ماجرا فکر میکردم در لحظه تولد حتما گریه خواهم کرد. نمیکنم. زل زدهام به بچه. به موهای زیادش. خون روی صورت. دستهای بینظیرش. نفس نفس میزنم و شگفتزده نگاهش میکنم. با تمام وجود از مجموعه اتفاقهایی که افتاده، متعجبم. در فیلم نیست اما مدام میپرسم «چرا اینقدر زشت؟»
چیز دیگری که در فیلم نیست، اشکهای بابای بچه است.
۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه
آغوز بر هر درد بیدرمان دواست
هفته ۴۱
از شروع درد غیرجانکاه تا لحظهای که بچه را روی سینهام گذاشتند، دقیق ۴۸ ساعت طول کشید. اگر میخواستم به توصیه مامای پشت خط تلفن صبر کنم تا فاصله دردها سه دقیقه شود، دخترک را احتمالا روی مبل خانه میزاییدم. مفیدترین دروغ عمرم همین بود که روز دوم به محض رسیدن به بیمارستان، به ماما گفتم «سه دقیقه» و بستری شدم.
مظلومیتم در خانه تبدیل شد به جیغهای بنفش بلند که زودتر مسکن «اپیدورال» را تزریق کنند. تجربه قبلیها میگفت این جور موقعها فقط جیغ و عربده جواب میدهد و جواب داد.
پزشکی:
۱- اپیدورال یکی از روشهای بیحسی موضعی است. اگر خوب عمل کند از شکم به پایین بیحس میکند و آدم دیگر دردهای زایمان را حس نمیکند. عوارض جانبی دارد اما به عقیده من فوایدش به مضراتش میارزد. در موارد بسیار نادر میتواند باعث فلج شود.۲- در بیمارستانی که من بستری بودم و البته بیشتر بیمارستانهای انگلستان، برای اپیدورال، مسکن را وقتی به ستون فقرات تزریق میکنند که دهانه رحم دستکم ۳ سانتیمتر باز شده باشد. در این حالت معمولا فاصله اسپاسمهای دردناک رحم به ۳ دقیقه میرسد. ولی استثناهایی هم مثل من وجود دارند که تا لحظه آخر هم فاصله دردهایشان ۷-۸ دقیقه میماند. وقتی من به بیمارستان رسیدم دهانه رحم ۵ سانتیمتر باز شده بود.
۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سهشنبه
بعد ۲۸۷ روز
شب از بیمارستان برم گرداندند. گفتند برو، وقتی فاصله دردها سه دقیقه شد، برگرد. رفتم به دنبال نخود سیاه.