۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

چی گوش کنیم؟

در یادداشت‌های مهدکودک دخترم نوشته‌اند هرجا صدای سازی بلند است خودش را سریع به آن نقطه می‌رساند. برای سرگرم کردن او با موسیقی فرنگی مشکلی نداریم بس که گسترده است. اما امان از محصولات فارسی. در این خشکسالی چند مجموعه موسیقی عالی وجود دارد، بقیه کسل کننده و غمگین و بعضی واقعا بد است. این تجربه و نظر من درباره چند سی‌دی است که در خانه داریم.


١- پردیس

با فاصله خوبی پردیس بهترین، سرگرم کننده‌ترین و بی‌نقص‌ترین سی‌دی موسیقی ایرانی است که داریم. شوربختانه توسط گروهی در آمریکا تهیه شده که خودشان گرداننده یک مهدکودک ایرانی هستند و برای همین ممکن است دسترسی به آن داخل ایران چندان راحت نباشد. به شکل سرگرم کننده‌ای اعداد، الفبا، هفت سین، و حرکات بدنی و ... را آموزش می‌دهد و هیچ نقطه سیاهی پیدا نمی‌کنید که بخواهید آن را از سی‌دی حذف کنید. قیمتش در آمازون انگلیس نسبتا بالاست. در آمازون آمریکا ارزان‌تر است. احتمالا راه دیگری برای تهیه آن باشد مثل این لینک. می‌توانید با مدرسه پردیس تماس بگیرید.




۲- دومین کار خوب که همین تازگی‌ها کشف کردم چشمک است که آن هم در مهدکودکی در آمریکا تهیه شده و آدم بسیار خلاقی به نام آیتک آن را تهیه کرده است. دلنشین و دل انگیز. بدون هیچ نکته اضافه. اینجا روش تهیه آن را نوشته. یک ویدئو هم روی یوتیوب دارند اگر دسترسی دارید. ببینید. 











۳- سومین کار خوبی که در خانه گوش می‌دهیم مجموعه شعرهای کودکان است که هنگامه یاشار آن را در سا‌ل‌های دور خوانده. معروف‌ترین آهنگش "خوشحال و شاد و خندانم" است. من موقع خواندن "عمر ما کوتاست" را به "روی تو زیباست" تغییر می‌دهم و شعر شکار آن را کلا حذف می‌کنم. در یک جاهایی رد پای خشونت و لگد و ... دارد که می شود آن را هم لاپوشانی کرد.




۴- چهارمین سی‌دی خوبی که داریم "این گوشه تا آن گوشه است" که در گوشه‌های موسیقی سنتی ایرانی تهیه شده اما اصلا حوصله سربر نیست مخصوصا که بعضی از آهنگ‌ها به شکل داستان است. بعید می‌دانم بچه‌های زیر دو سال با شعر آن چندان ارتباط برقرار کنند اما به هرحال موسیقی برایشان سرگرم کننده است و به طور شگفت‌انگیزی بعدا متوجه می‌شوید شعر را حفظ کرده‌اند.




۵- کارهای ثمین باغچه‌بان خاطرات کودکی ماست. اما الان که دوباره گوش می‌دهم این سوال برایم پیش می‌آید که واقعا همخوانی گروه کر با موسیقی حماسی چقدر برای یک بچه یک‌ساله جذاب است؟ خیلی کم. دخترک ما فقط با یکی دو آهنگ آن بی‌نهایت حال می‌کرد. به محض آنکه عقل و دستش رسید این موسیقی را از ضبط بیرون می‌آورد و به جایش پردیس را می‌گذاشت. اما به هرحال داشتنش بر هر خانواده ایرانی به خاطر خاطرات گذشته واجب است. هرچند آن هم رگه‌هایی از حیوان‌آزاری دارد.




۶- «نمک» گروه آدمک تازه به دستم رسیده. به نظرم کار قوی و خوبی است اما اینقدر غمگین است که ترجیح می‌دهم برای بچه نگذارم. شاید برای لالایی گاهی به کار آید اما در مجموع این همه غم و اندوه برای چه؟





این سی‌دی های موسیقی است که کنار ضبط بچه نگه می‌دارم. لطفا اگر شما هم مجموعه خوبی دارید به من معرفی کنید.

در کنار این سی‌دی ها مرجان فرساد یک لالایی دارد که بی‌نظیر است. آن را اینجا گوش کنید.

یک سری لالایی بین‌المللی دلنشین هم وجود دارد که دختر من ترکی آن را گوش می‌کند. حتی اگر ترکی هم ندانید از این کلیپ لذت می‌برید بس که زیباست.

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

ونگ و ونگ و ونگ

 امور عادى و روزمره و بى اهميت و حوصله سربر بدون بچه ها برايم لذت بخش و دست نيافتنى شده. شش ماه است كه بيشتر خريدهايم آنلاين است. از شلوار و شامپو و برس گرفته تا كرم و خوردنى هاى خانه. دلم مى خواهد دست بكشم به پارچه لباسم و رنگ واقعى را قبل خريد شانسى ببينم.

عادت داشتم پشت پنجره سينماى خلوت محله مان بنشينم و خودم را تا شروع فيلم سرگرم كنم. 
مثل آدمهايى كه از زندان به مرخصى رفته اند دلم براى كوچه ها و مغازه ها و اين پنجره و خودم تنگ شده بود. 
براى راه رفتن بدون كالسكه، ديدن كامل يك فيلم بى وقفه. بدون صداى گريه، ونگ و ونگ و ونگ.

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

سلطان غم

در آينه شكمم مثل صورت سگ بولداگ است. شايسته ثبت در مجموعه عكسهايى كه جديدا از بدن زنان بعد حاملگى منتشر مى كنند. 
عنوانش به اين شبيه است: آنچه درباره زايمان به شما نگفته اند.

بدتر از آن چيزى است كه معمولا اتفاق مى افتد. لايه لايه روى هم افتاده. ناف آن وسط، مثل سنگى است كه موجهاى پوست و چربى را مى شكند. 

دليل آن هم جدايى عضلات شكم است. اسم ترسناك خارجى دارد كه ترجمه اش مى شود پارگى بافت عضلات شكم. در زايمان هاى سنگين و زايمان دوم بيشتر پيش مى آيد. اما از من بپرسيد مى گويم ارثى است. مادرم همينطور بود. زايمانش شبيه من، شكمش شبيه من، و اخلاقمان هم متاسفانه شبيه هم. 

با همه اينها، واقعا مشكلم اين بولداگ زشت نيست. احمقانه است ناراحتش باشم. از آن ابلهانه تر اينكه از كم خوابى و بدبختى هاى شبيه آن شكايت كنم و صورتم را كج كنم كه 'به خاطر شما من اينطور شدم'. 
اما همه ترسم اين است كه با وجود اين شكم و روزگارى كه درست كردم، چند سال بعد ببينم بچه هايم همين كارى را مى كنند كه من با مادرم كرده ام.

۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

آن‌که نداند و نداند که نداند

همراهی کردن، انجام کارهای روزمره خانه، عوض کردن پوشک بچه، حمام بردن او و ... لطف و مرحمت پدر نیست. بخشى از وظايف روزانه است كه انجام آن را به اسم زنان ننوشته اند.

 اگر مردی را دیدید که خودش را از بقیه مردهای دور و بر در این زمینه پیشرو تر می دانست و می گفت به این خاطر باید سپاسگزارش بود، او را به آمار سکسیست های یواشکی اضافه کنید.

رویارویی با سکسیست مخفی که لشگری از عشاق، شیفته مرام او در عوض كردن پوشك هستند، کار مشقت بارى است. 

بودا از خشم فروریخت

زایمان سختی بود و روزهای بعد آن سخت‌تر. هر که به شما گفت زاییدن بچه دوم راحت‌تر است، با چوب بیفتید به جانش.
بچه دوم پسر است و آرام‌تر از اولی. اما زندگی سه ماه گذشته‌ام طوری پیش رفته که کمرم زیر بار آن خم شده است. استعاره نیست. چند روزی واقعا کمرم صاف نمی‌شد و حالا با فیزیوتراپی و کم‌محلی به درد با‌ آن سر می‌کنم.

چهار چشم دیگر قرض کرده‌ام. پدر و مادرم مراقب بچه اول هستند اما سر که برگردانم باید پا و دست دومی را از چنگ دختر بزرگ‌تر نجات بدهم. چند روز پیش که عصبانی بود چک محکمی به صورت بچه کوچک‌تر زد. قلبم درد گرفت و از ته دل از دستش عصبانی شدم. حس عجیبی است که برای چند ثانیه یکی از بچه‌هایت را حالا به هر نحوی به دیگری ترجیح بدهی.

بچه اولم فقط دو سال دارد. اما در عرض سه ماه گذشته ناگهان به چشم من دختر بزرگی شده است. دائم باید به خودم یادآوری کنم که او فقط دو ساله است و نباید توقع احمقانه و بی‌جا از او داشته باشم. کارهایش واکنش غیرارادی است از تغییرات ناگهانی و شدیدی که ستون‌های زندگی‌اش را لرزانده. اما در لحظه‌ای که مشغول چزاندن شماست، دهانش را به اندازه یک نعلبکی باز کرده و فریادهای عصبی بدون دلیل می‌کشد، دومی به ممه‌تان آویزان است،  شب قبل سه ساعت بیشتر نخوابیده‌اید، ماشین لباس‌شویی بوق می‌زند، یک ساعت دیگر مهمان‌ها می‌رسند و شما از زاییدن هر دو پشیمان شده‌اید، یادآوری نکته‌های این کتاب کار آسانی نیست.

با این حال اگر مثل من دچار بحران هستید یا بچه سرکش دارید یا می‌خواهید کمی با بچه‌تان آرام‌تر باشید کتاب بودیسم برای مادران نکته‌های درخوری دارد که ممکن است به این آرام شدن کمک کند. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۲, جمعه

يك روز خوش براى موزماهى.

صبح بلند شدم با بدبختى پوشكش رو عوض كردم. تازگى ها اجازه نمى ده و ديگه از پوشك بدش مى آد و من هنوز وقت نكردم جيش كردن يادش بدم.

لباسهاى شسته شده اش، تا شد در كشو.

صبحانه اش وسط دردها آماده شد.

زنگ زدم بيمارستان و گفتم درد شروع شده.

رفتم دوش گرفتم. به موهام روغن زدم كه در لحظات روحانى هوا نره.

يا پوست كلفت شدم يا زايمان دوم واقعا راحت تره. دست كم اولهاش. دارم راهى بيمارستان مى شم

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

کی می‌زایی پس؟

باید یکی از این روزشمارهای دیجیتال روی تی‌شرتم نصب می‌کردم که ملت یک وقت از پرسیدن «چند روز مانده؟» خسته نشن.
در حاملگی اول کلافه می‌شدم اما این بار عادت کردم. فقط گاهی از حجم اطلاعاتی که مردم درباره زن حامله دارند متعجب می‌مانم.
مامور جلوی در ساختمان محل کارم که مردی حدودا ۴۵ ساله است، دیروز می‌گفت «سر بچه چقدر پایین آمده. حتما زایمان نزدیکه نه؟»
گفتم دو هفته مانده.
بیشتر آدم‌هایی که نظر می‌دهند، خودشان را متعهد می‌دانند توصیه کنند من دیگه نباید سر کار برم. حتی همسرم. یک جورهایی از سر کار رفتن من عصبانی هم بود. گفتم این خیلی تصمیم شخصی‌ای است و زن‌ها خودشان باید تشخیص بدهند که از کی سر کار نروند.
برای من هنوز هم کار در مقابل پله‌هایی که با یک بچه دو ساله باید بالا پایین کنم و غرزدن‌های دخترک، استراحت تمام عیار است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

ریخت

کیت بلانشت، بازیگر سینما به خبرنگاران گفته: «از وقتی جلوی چشم آدم‌های غریبه زاییدم، برهنه شدن چندان برایم مسئله مهمی نیست.»
حس مشترکی دارم. همیشه تعجب می‌کردم مادرم و بعضی زن‌های دور و بر چطور اینقدر راحت جلوی بقیه لخت می‌شوند. خجالت من همون لحظه ریخت که هفت هشت کله تا فیها خالدون آدم سرک می‌کشیدند.

اما تا لحظه آخر نگران این بودم که نکنه مدفوع کنم. این قسمت قضیه قابل اغماض نبود. بی‌حسی موضعی باعث می‌شه چیزی نفهمی. این، یکی از دلایلی است که به زن‌ها توصیه می‌کنند چند ساعت قبل از زایمان غذاهای سنگین نخورند. لحظه بیرون آمدن بچه و لحظه مدفوع کردن ظاهرا خیلی شبیه هم است. و گاهی هم‌زمان این اتفاق می‌افته. و من هیچ وقت نفهمیدم که آیا موقع زایمان اول این اتفاق افتاد یا نه. تنها کسی که جرات کردم ازش بپرسم همسرم بود و او هم جواب داد نه. جوابی که باور نکردم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

با دو تا چه کنم؟

یک کتاب گرفتم که در آستانه به دنیا آمدن بچه دوم یادم بده چه کار کنم؛ بیشتر استرس گرفتم.
من برای بچه دوم فقط به این فکر کردم که دختر اولم تنها نمونه و مثل بچه خواهرم تا هفده سالگی سر مادرش رو نخوره که چرا براش همدم نیاورده.
به این فکر نکرده بودم که حالا با یک بچه دو ساله و یک بچه دو روزه چه کار کنم.

اما انصافا کتاب خوبی است برای مادرهایی که دوباره قصد دارند مادر بشوند.
به شما می‌گوید بهتر است قبل از به دنیا آمدن دومی، بچه اول در لباس پوشیدن، غذا خوردن، دستشویی رفتن و خوابیدن به اندازه‌ای از استقلال رسیده باشد. دستاوردی که من از آن محرومم.



۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

پناه بر درد

تقریبا ۹ ماه است اینجا چیزی ننوشته‌ام و حالا می‌خواهم دوباره با درد شروع کنم.

به چند سال پیش که نگاه می‌کنم می‌بینم بی‌اغراق عوض شده‌ام. زاییدن از من انسانی دیگر ساخته است. لذت‌ها و درد‌هایم عوض شده است. بالا‌ترین لذتم خنده اوست و وقتی به من می‌چسبد. بالا‌ترین عذاب وقتی درد کودکی دیگر را می‌بینم. حتی وقتی نمی‌شناسم. حتی وقتی هیچ قرابتی ندارم.

دوره روان درمانی را شروع می‌کنم.

کودک سوری که از زیر آوار بیرون کشیده‌اند و دست‌هایش می‌لرزد با آن چشمان درشت، آن موهای فرفری خاکی، مانند قیر به چشمهایم چسبیده است. در میان مشغله کار، ورزش و غذا خوردن می‌آید می‌نشیند روی قلبم، سر راه نفسم. و من مثل کابوس رفتن زیر آب، می‌خواهم در آغوشم آرام‌اش کنم و به او نمی‌رسم.

۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

جدایی

تاریخ مو به مو بعد ۳۴ سال تکرار می‌شه.

یکی از شب‌های تابستان وقتی هنوز یک‌ساله‌ام نشده بود، اعضای خانواده به خاطر خوردن جگر مسموم می‌شن و سر از بیمارستان در می‌آرن. مادرم که پیش‌قراول شکم‌باره‌هاست اول از همه زیر سرم می‌ره. برای این‌که مسمومیت به من منتقل نشه، طبیعتا شیردادن متوقف می‌شه؛ در خانه من می‌مونم و بابا.
من که تا اون موقع یک دقیقه هم از ممه مامانم جدا نبودم، اون شب با جیغ‌های بنفش پدرم رو همراهی می‌کنم. بابام که به سختی وزنش به ۶۰ کیلو می‌رسیده، برای خفه کردن بچه هرچی پوست و گوش داشته جمع می‌کنه و یک ممه مصنوعی می‌ذاره دهنم. ساکت می‌شم. این روایت به شکل‌های اغراق شده و نشده در فامیل بین عمه و عمو  و دایی دهن به دهن می‌چرخه تا به من می‌رسه.

حالا من مسموم شده‌ام و دخترک تمام شب گذشته مشغول یادآوری این خاطره به من بوده.

مادرم اعتقاد داره دخترم با چسبیدن‌های افراطی به سینه‌ام، داره انتقام مادربزرگش رو می‌گیره.

با سینه‌های ورم کردم و آماسیده و دردناک دارم از فرصت اجباری که فراهم شده استفاده می‌کنم تا دختر رو از شیر بگیرم. بهش می‌گم دیگه مامان یک سالته و بزرگ شدی. با صورتی غمگین به ممه‌های چسب‌خورده من نگاه می‌کنه. براش شکل جدید ممه‌ها نفرت‌انگیزه. بار دوم و سوم حتی حاضر نیست بهشون نگاه کنه. سرش رو برمی‌گردونه و جیغ‌هایی می‌کشه که چهارستون اتاق می‌لرزه.

شیرخوردن برای او فقط سیرکردن شکم نیست. چه بسا سیر باشه. اما این گرفتن سینه به دهان احساس مالکیت، اعتماد به نفس و آسودگی خاطر او رو تقویت می‌کنه. گرمای مادر به او منتقل می‌شه و گرمای او به مادر. بهترین لحظه‌هاست برای من که دارم به ناچار از دستش می‌دم.

توصیه پزشکی: کلا گفته می‌شه از شیرگرفتن بچه باید دست خودش باشه. یعنی اون تصمیم بگیره که چه موقع دیگه نمی‌خواد شیر بخوره. معمولا وقتی این اتفاق می‌افته که بچه تا خرخره سیر باشه و از شیر فقط به عنوان تنقلات استفاده کنه.

اما برای مادرانی که مثل من بدبخت بی‌خوابی و چسبیدن بچه به ممه هستند، یک‌سالگی از بهترین وقت‌هاست. موقعی که بچه دیگه می‌تونه همپای پدر و مادر غذای کامل بخوره؛ حتی شیر گاو.

بهترین کار این بود که وعده‌های شیر رو یکی یکی به تدریج هفتگی حذف می‌کردم. یعنی اول وعده‌های عصر، بعد صبح و در آخر وعده شبانه که قبل خواب بود. تا بچه و مادر کمتر اذیت بشن.


گزارش عملکرد

برای ثبت خودم:

این هفته یک‌ساله می‌شه.

ماما، بابا، به‌به، آب، ددر، نه‌نه و جوجو و یک سری چیزهای نامفهوم دیگه رو می‌تونه بگه. صدای حیوانات رو البته زودتر از کلمات یاد گرفت. مثل صدای گوسفند، خر و گاو.
اولین کلمه واضحی که گفت آب بود. اونهم از پدرم یاد گرفت. یه‌طورهایی از بابام حساب می‌بره و هرچی می‌گه گوش می‌کنه.

چهاردست و پا می‌ره و دستش رو می‌گیره به در و دیوار همه خونه رو می‌گرده. اولش خوشحال بودم که به خاطر تنبلی و چاقی بعیده تا هجده‌ماهگی تکون بخوره اما با تمرین‌های فشرده مادربزرگ و پدربزرگش، شوربختانه چهار دست و پا رفتن رو از هشت ماهگی شروع کرد. حالا دیگه برای یک لحظه توالت رفتن هم آسایش ندارم.

عاشق بچه‌هاست و چند لحظه آرامشی که دارم مدیون همینم که می‌شینه و با بچه‌ها بازی می‌کنه.

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

و خدا شبهاي بچه داري را فقط به مادر داد؟

خستگي ٦ ماه با بدنمه. شبها در عميق ترين لحظات خواب بيدار شدن و روزها در اوج كوفتگي عمود ايستادن. زياد پيش اومده كه وقتي داره شير مي خوره، با هم خوابمون برده. يكبار بلند شدم ديدم فرو رفته در درز بين تخت خودم و خودش. سكته كردم اما نتونستم دفعه هاي بعد مانع حمله خواب بشم. هميشه با كابوس افتادنش پريدم.

به هشت ساعت خواب بي دغدغه و بي كابوس محتاجم، مثل يك ماهي به آب، مثل آدم به هوا. مخصوصا وقتي بچه در هفته هاي رشد فيزيكي يا شخصيتي است و زياد بي تابي مي كنه. راه حلش دوشيدن شير و سپردن شبانه بچه به پدره. 

   با اين بدن له شده بايد برگردم سر كار. مي دونم افق تيره تري هم در انتظاره. روز به روز از بودن دختر بيشتر لذت مي برم. اما اين چيزي از درد شانه هام كم نمي كنه. 

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

گاو ۹من شیرده

۲۳ بطری شیر بود. برای ۲۳ روز اولی که سر کار برمی‌گردم. حدود ۳ کیلو و پانصد گرم. برای دوشیدن و پر کردن هرکیسه دست‌کم یک ساعت وقت گذاشته بودم. از همه بدتر این که بیدار می‌نشستم تا فاصله آخرین شیر بچه و دوشیدن به چهار ساعت برسد تا سینه‌هایم دوباره پر شود. یک سفر چند روزه، فیوز پریده برق، فریزر خاموش و چکه‌چکه‌های شیر و ... برق سه فاز که از کله‌ام پرید.

مثل این فیلم‌ها که آد‌م‌ها یهو غیرتی می‌شوند و خانه سوخته را از نو می‌سازند،‌ خودم را بسته‌ام به سوپ جو، پوره جو، کاهو، آووکادو، عرق رازیانه و بادام.



۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

اراده انتخاب پیدا کرده. از حدود سه و نیم ماهگی شروع شد. با نک و نیش کردن به چیزهایی که دوست نداره. اولش بیشتر موقع شیرخوردن بودن. زور می‌زد که نشون بده شیر نمی‌خواد. یا می‌خواست برخلاف خواسته من، تلویزیون ببینه. کله‌اش رو به زور کج می‌کرد. بعد خواسته‌هاش پیشرفته‌تر شد. مثلا اگه کتابی رو دوست داشت و از جلوش جمع می‌کردیم شروع می‌کرد به صدای زورزدن درآوردن. اولش فکر کردم اتفاقی است. آخه بچه چهارماهه رو چه به اراده؟ تکرار این ماجرا چشم‌هام رو چهارتا کرد. فکر می‌کردم دست‌کم تا دو سه سالگی که به حرف بیان٬ فصل‌الخطاب و خدای او من هستم. ماد‌ر تام‌الاختیار بودنم عمر کوتاهی داشت.

الان پنج ماهه است و برای خودش شخصیت داره. هنوز به اونجا نرسیده اما وقتی خواسته ناجوری داشته باشه کلاهمون تو هم می‌ره. هزار توصیه وجود داره که آیا باید به بچه گفت «نه»، «نه‌» ها رو محدود کرد، جلوش ایستاد، باهاش کنار اومد، حواسش رو پرت کرد یا چی. عجب چاله‌ای برای خودم درست کردم.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

Hey Sexy Lady

عکس از فلیکر
خواستم بگم ترکیب 'یک پدر جوان+نوزاد' تنها ترکیب جذاب در مکان‌های عمومی نیست. اگه بهتون روحیه می‌ده ترکیب 'مادر+نوزاد' هم برای خیلی‌ها قابل توجه است. همان ماه اول در گذر با کالسکه از کافه‌ها فهمیدم، اما صبر کردم که فرضیه‌ام ثابت شه.


۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

سگ‌لرز و سگ‌گرم

شرط می‌بندم یکی از دلایلی که بچه‌ها در ایران به خاطرش زیاد گریه می‌کنند، گرماست. عکس پسر دو ماهه یکی از فامیل‌ها را فرستاده‌اند در چله تابستان با ژاکت و یک کلاه بر سر. دلم کباب شد.
دکترهای اینجا به‌شدت و حدت توصیه می‌کنند که دمای مناسب برای نوزادان بین ۱۶ تا ۲۰ درجه سانتی‌گراد است. اول فکر کردم برای این‌که بچه‌ها به هوای سرد و مربوط انگلستان عادت کنند اما بعدا دیدم در ایالت‌های مختلف آمریکا از کویر تا مناطق سردسیر، همین دما توصیه شده. یک اصطلاحی دارند که سرما بچه رو نمی‌کشه اما گرما تلف می‌کنه.

برای تشخیص این‌که بچه سرده یا گرم باید به پشت گردنش دست زد. دست‌ها و پاها ملاک خوبی نیستند؛ چون در ماه‌های اول که هنوز گردش خون نوزاد کامل نشده، دست‌ها و پاها معمولا سردتر از بدن است. حتی دمای ۲۰ درجه هم برای من سرده اما فعلا چاره‌ای نیست.

هر آن‌کس که دندان نداد

اگه به روزی‌رسانی خدا اعتقاد داشتم، همین امروز حامله می‌شدم. بچه گناه داره که در دل غربت بدون خواهربرادر بمونه. البته دلیل اصلی‌ام اینه که وقتی بچه اولم به سن وحشتناک سوال‌های ابلهانه رسید، سرش گرم بچه کوچک‌تر باشه.

از بیمارستان که مرخص می‌شدم یک خانم مامای خیلی بامزه و مهربان گیر داده بود که اگه بچه دوم می‌خواهی باید همین امسال حامله شی چون فاصله دو بچه بهتره کمتر از دو سال باشه. اینجا تقریبا بیشتر ماماها و مشاور‌های خانواده همین نظر رو دارن. اما کو بودجه؟

ترس‌های درجه بعدی من اینه که بچه دوم دوقلو بشه. یا پسرباشه و اوتیسم بگیره. بیماری که در بین پسرها در جوامع صنعتی بسیار رایجه.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

تو می‌تونی

چهار ماهه شد. حدود هفت کیلو و ۹۰۰ گرمه. چهار کیلو که در شکم من بود و چهار کیلو هم شیر خورده. الان همه وجودش از منه. دست‌کم تا وقتی که خوردن غذا و نوشیدن آب رو شروع نکرده. به بدن بی‌لباسش دست می‌کشم. نرم و عزیز. بهترین لحظه‌ها همین موقع است. وقتی لخت می‌چسبه به من. فشارش می‌دم. می‌خوام دوباره در من حل شه.

از لحاظ اجتماعی و برقراری ارتباط از سن خودش جلوتره و از لحاظ حرکات بدنی به نظرم عقبه. کدو تنبل. فکر کنم تمام رویاهام برای این‌که قهرمان شنا شه، به فنا رفت. باید روزی چند بار به شکم بخوابونمش که عضلاتش برای چهار دست و پا رفتن تقویت شه. در عرض یک دقیقه شروع می‌کنه به فریاد کشیدن. اما از دو ماهگی جلوی تصاویر کتاب میخ‌کوب می‌شد. و حالا هم که چند هفته است خودش کتاب دستش می‌گیره.
با بچه‌های دیگه مقایسه‌اش نمی‌کنم. دارم تمرین می‌کنم که مادر سخت‌گیری نباشم. کار خیلی خیلی دشواریه. مخصوصا برای آدم‌های ایده‌آل‌گرا.

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

به نظرم دعوای پدر و مادر از بدترین اتفاق‌ها در خانه برای بچه است. مخصوصا برای پسرها. عجیبه اما تحقیقات نشون می‌ده که پسربچه‌ها به مراتب بیشتر از دخترها از صدای بلند و جنجال و دعوا دچار استرس و ناراحتی‌های روحی می‌شن. یعنی دختربچه‌ها در این زمینه بی‌خیال‌تر هستند و ممکنه اصلا متوجه دعوا نشن.