۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

پناه بر درد

تقریبا ۹ ماه است اینجا چیزی ننوشته‌ام و حالا می‌خواهم دوباره با درد شروع کنم.

به چند سال پیش که نگاه می‌کنم می‌بینم بی‌اغراق عوض شده‌ام. زاییدن از من انسانی دیگر ساخته است. لذت‌ها و درد‌هایم عوض شده است. بالا‌ترین لذتم خنده اوست و وقتی به من می‌چسبد. بالا‌ترین عذاب وقتی درد کودکی دیگر را می‌بینم. حتی وقتی نمی‌شناسم. حتی وقتی هیچ قرابتی ندارم.

دوره روان درمانی را شروع می‌کنم.

کودک سوری که از زیر آوار بیرون کشیده‌اند و دست‌هایش می‌لرزد با آن چشمان درشت، آن موهای فرفری خاکی، مانند قیر به چشمهایم چسبیده است. در میان مشغله کار، ورزش و غذا خوردن می‌آید می‌نشیند روی قلبم، سر راه نفسم. و من مثل کابوس رفتن زیر آب، می‌خواهم در آغوشم آرام‌اش کنم و به او نمی‌رسم.

۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

جدایی

تاریخ مو به مو بعد ۳۴ سال تکرار می‌شه.

یکی از شب‌های تابستان وقتی هنوز یک‌ساله‌ام نشده بود، اعضای خانواده به خاطر خوردن جگر مسموم می‌شن و سر از بیمارستان در می‌آرن. مادرم که پیش‌قراول شکم‌باره‌هاست اول از همه زیر سرم می‌ره. برای این‌که مسمومیت به من منتقل نشه، طبیعتا شیردادن متوقف می‌شه؛ در خانه من می‌مونم و بابا.
من که تا اون موقع یک دقیقه هم از ممه مامانم جدا نبودم، اون شب با جیغ‌های بنفش پدرم رو همراهی می‌کنم. بابام که به سختی وزنش به ۶۰ کیلو می‌رسیده، برای خفه کردن بچه هرچی پوست و گوش داشته جمع می‌کنه و یک ممه مصنوعی می‌ذاره دهنم. ساکت می‌شم. این روایت به شکل‌های اغراق شده و نشده در فامیل بین عمه و عمو  و دایی دهن به دهن می‌چرخه تا به من می‌رسه.

حالا من مسموم شده‌ام و دخترک تمام شب گذشته مشغول یادآوری این خاطره به من بوده.

مادرم اعتقاد داره دخترم با چسبیدن‌های افراطی به سینه‌ام، داره انتقام مادربزرگش رو می‌گیره.

با سینه‌های ورم کردم و آماسیده و دردناک دارم از فرصت اجباری که فراهم شده استفاده می‌کنم تا دختر رو از شیر بگیرم. بهش می‌گم دیگه مامان یک سالته و بزرگ شدی. با صورتی غمگین به ممه‌های چسب‌خورده من نگاه می‌کنه. براش شکل جدید ممه‌ها نفرت‌انگیزه. بار دوم و سوم حتی حاضر نیست بهشون نگاه کنه. سرش رو برمی‌گردونه و جیغ‌هایی می‌کشه که چهارستون اتاق می‌لرزه.

شیرخوردن برای او فقط سیرکردن شکم نیست. چه بسا سیر باشه. اما این گرفتن سینه به دهان احساس مالکیت، اعتماد به نفس و آسودگی خاطر او رو تقویت می‌کنه. گرمای مادر به او منتقل می‌شه و گرمای او به مادر. بهترین لحظه‌هاست برای من که دارم به ناچار از دستش می‌دم.

توصیه پزشکی: کلا گفته می‌شه از شیرگرفتن بچه باید دست خودش باشه. یعنی اون تصمیم بگیره که چه موقع دیگه نمی‌خواد شیر بخوره. معمولا وقتی این اتفاق می‌افته که بچه تا خرخره سیر باشه و از شیر فقط به عنوان تنقلات استفاده کنه.

اما برای مادرانی که مثل من بدبخت بی‌خوابی و چسبیدن بچه به ممه هستند، یک‌سالگی از بهترین وقت‌هاست. موقعی که بچه دیگه می‌تونه همپای پدر و مادر غذای کامل بخوره؛ حتی شیر گاو.

بهترین کار این بود که وعده‌های شیر رو یکی یکی به تدریج هفتگی حذف می‌کردم. یعنی اول وعده‌های عصر، بعد صبح و در آخر وعده شبانه که قبل خواب بود. تا بچه و مادر کمتر اذیت بشن.


گزارش عملکرد

برای ثبت خودم:

این هفته یک‌ساله می‌شه.

ماما، بابا، به‌به، آب، ددر، نه‌نه و جوجو و یک سری چیزهای نامفهوم دیگه رو می‌تونه بگه. صدای حیوانات رو البته زودتر از کلمات یاد گرفت. مثل صدای گوسفند، خر و گاو.
اولین کلمه واضحی که گفت آب بود. اونهم از پدرم یاد گرفت. یه‌طورهایی از بابام حساب می‌بره و هرچی می‌گه گوش می‌کنه.

چهاردست و پا می‌ره و دستش رو می‌گیره به در و دیوار همه خونه رو می‌گرده. اولش خوشحال بودم که به خاطر تنبلی و چاقی بعیده تا هجده‌ماهگی تکون بخوره اما با تمرین‌های فشرده مادربزرگ و پدربزرگش، شوربختانه چهار دست و پا رفتن رو از هشت ماهگی شروع کرد. حالا دیگه برای یک لحظه توالت رفتن هم آسایش ندارم.

عاشق بچه‌هاست و چند لحظه آرامشی که دارم مدیون همینم که می‌شینه و با بچه‌ها بازی می‌کنه.

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

و خدا شبهاي بچه داري را فقط به مادر داد؟

خستگي ٦ ماه با بدنمه. شبها در عميق ترين لحظات خواب بيدار شدن و روزها در اوج كوفتگي عمود ايستادن. زياد پيش اومده كه وقتي داره شير مي خوره، با هم خوابمون برده. يكبار بلند شدم ديدم فرو رفته در درز بين تخت خودم و خودش. سكته كردم اما نتونستم دفعه هاي بعد مانع حمله خواب بشم. هميشه با كابوس افتادنش پريدم.

به هشت ساعت خواب بي دغدغه و بي كابوس محتاجم، مثل يك ماهي به آب، مثل آدم به هوا. مخصوصا وقتي بچه در هفته هاي رشد فيزيكي يا شخصيتي است و زياد بي تابي مي كنه. راه حلش دوشيدن شير و سپردن شبانه بچه به پدره. 

   با اين بدن له شده بايد برگردم سر كار. مي دونم افق تيره تري هم در انتظاره. روز به روز از بودن دختر بيشتر لذت مي برم. اما اين چيزي از درد شانه هام كم نمي كنه. 

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

گاو ۹من شیرده

۲۳ بطری شیر بود. برای ۲۳ روز اولی که سر کار برمی‌گردم. حدود ۳ کیلو و پانصد گرم. برای دوشیدن و پر کردن هرکیسه دست‌کم یک ساعت وقت گذاشته بودم. از همه بدتر این که بیدار می‌نشستم تا فاصله آخرین شیر بچه و دوشیدن به چهار ساعت برسد تا سینه‌هایم دوباره پر شود. یک سفر چند روزه، فیوز پریده برق، فریزر خاموش و چکه‌چکه‌های شیر و ... برق سه فاز که از کله‌ام پرید.

مثل این فیلم‌ها که آد‌م‌ها یهو غیرتی می‌شوند و خانه سوخته را از نو می‌سازند،‌ خودم را بسته‌ام به سوپ جو، پوره جو، کاهو، آووکادو، عرق رازیانه و بادام.



۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

اراده انتخاب پیدا کرده. از حدود سه و نیم ماهگی شروع شد. با نک و نیش کردن به چیزهایی که دوست نداره. اولش بیشتر موقع شیرخوردن بودن. زور می‌زد که نشون بده شیر نمی‌خواد. یا می‌خواست برخلاف خواسته من، تلویزیون ببینه. کله‌اش رو به زور کج می‌کرد. بعد خواسته‌هاش پیشرفته‌تر شد. مثلا اگه کتابی رو دوست داشت و از جلوش جمع می‌کردیم شروع می‌کرد به صدای زورزدن درآوردن. اولش فکر کردم اتفاقی است. آخه بچه چهارماهه رو چه به اراده؟ تکرار این ماجرا چشم‌هام رو چهارتا کرد. فکر می‌کردم دست‌کم تا دو سه سالگی که به حرف بیان٬ فصل‌الخطاب و خدای او من هستم. ماد‌ر تام‌الاختیار بودنم عمر کوتاهی داشت.

الان پنج ماهه است و برای خودش شخصیت داره. هنوز به اونجا نرسیده اما وقتی خواسته ناجوری داشته باشه کلاهمون تو هم می‌ره. هزار توصیه وجود داره که آیا باید به بچه گفت «نه»، «نه‌» ها رو محدود کرد، جلوش ایستاد، باهاش کنار اومد، حواسش رو پرت کرد یا چی. عجب چاله‌ای برای خودم درست کردم.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

Hey Sexy Lady

عکس از فلیکر
خواستم بگم ترکیب 'یک پدر جوان+نوزاد' تنها ترکیب جذاب در مکان‌های عمومی نیست. اگه بهتون روحیه می‌ده ترکیب 'مادر+نوزاد' هم برای خیلی‌ها قابل توجه است. همان ماه اول در گذر با کالسکه از کافه‌ها فهمیدم، اما صبر کردم که فرضیه‌ام ثابت شه.