۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

و خدا شبهاي بچه داري را فقط به مادر داد؟

خستگي ٦ ماه با بدنمه. شبها در عميق ترين لحظات خواب بيدار شدن و روزها در اوج كوفتگي عمود ايستادن. زياد پيش اومده كه وقتي داره شير مي خوره، با هم خوابمون برده. يكبار بلند شدم ديدم فرو رفته در درز بين تخت خودم و خودش. سكته كردم اما نتونستم دفعه هاي بعد مانع حمله خواب بشم. هميشه با كابوس افتادنش پريدم.

به هشت ساعت خواب بي دغدغه و بي كابوس محتاجم، مثل يك ماهي به آب، مثل آدم به هوا. مخصوصا وقتي بچه در هفته هاي رشد فيزيكي يا شخصيتي است و زياد بي تابي مي كنه. راه حلش دوشيدن شير و سپردن شبانه بچه به پدره. 

   با اين بدن له شده بايد برگردم سر كار. مي دونم افق تيره تري هم در انتظاره. روز به روز از بودن دختر بيشتر لذت مي برم. اما اين چيزي از درد شانه هام كم نمي كنه. 

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

گاو ۹من شیرده

۲۳ بطری شیر بود. برای ۲۳ روز اولی که سر کار برمی‌گردم. حدود ۳ کیلو و پانصد گرم. برای دوشیدن و پر کردن هرکیسه دست‌کم یک ساعت وقت گذاشته بودم. از همه بدتر این که بیدار می‌نشستم تا فاصله آخرین شیر بچه و دوشیدن به چهار ساعت برسد تا سینه‌هایم دوباره پر شود. یک سفر چند روزه، فیوز پریده برق، فریزر خاموش و چکه‌چکه‌های شیر و ... برق سه فاز که از کله‌ام پرید.

مثل این فیلم‌ها که آد‌م‌ها یهو غیرتی می‌شوند و خانه سوخته را از نو می‌سازند،‌ خودم را بسته‌ام به سوپ جو، پوره جو، کاهو، آووکادو، عرق رازیانه و بادام.



۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

اراده انتخاب پیدا کرده. از حدود سه و نیم ماهگی شروع شد. با نک و نیش کردن به چیزهایی که دوست نداره. اولش بیشتر موقع شیرخوردن بودن. زور می‌زد که نشون بده شیر نمی‌خواد. یا می‌خواست برخلاف خواسته من، تلویزیون ببینه. کله‌اش رو به زور کج می‌کرد. بعد خواسته‌هاش پیشرفته‌تر شد. مثلا اگه کتابی رو دوست داشت و از جلوش جمع می‌کردیم شروع می‌کرد به صدای زورزدن درآوردن. اولش فکر کردم اتفاقی است. آخه بچه چهارماهه رو چه به اراده؟ تکرار این ماجرا چشم‌هام رو چهارتا کرد. فکر می‌کردم دست‌کم تا دو سه سالگی که به حرف بیان٬ فصل‌الخطاب و خدای او من هستم. ماد‌ر تام‌الاختیار بودنم عمر کوتاهی داشت.

الان پنج ماهه است و برای خودش شخصیت داره. هنوز به اونجا نرسیده اما وقتی خواسته ناجوری داشته باشه کلاهمون تو هم می‌ره. هزار توصیه وجود داره که آیا باید به بچه گفت «نه»، «نه‌» ها رو محدود کرد، جلوش ایستاد، باهاش کنار اومد، حواسش رو پرت کرد یا چی. عجب چاله‌ای برای خودم درست کردم.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

Hey Sexy Lady

عکس از فلیکر
خواستم بگم ترکیب 'یک پدر جوان+نوزاد' تنها ترکیب جذاب در مکان‌های عمومی نیست. اگه بهتون روحیه می‌ده ترکیب 'مادر+نوزاد' هم برای خیلی‌ها قابل توجه است. همان ماه اول در گذر با کالسکه از کافه‌ها فهمیدم، اما صبر کردم که فرضیه‌ام ثابت شه.


۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

سگ‌لرز و سگ‌گرم

شرط می‌بندم یکی از دلایلی که بچه‌ها در ایران به خاطرش زیاد گریه می‌کنند، گرماست. عکس پسر دو ماهه یکی از فامیل‌ها را فرستاده‌اند در چله تابستان با ژاکت و یک کلاه بر سر. دلم کباب شد.
دکترهای اینجا به‌شدت و حدت توصیه می‌کنند که دمای مناسب برای نوزادان بین ۱۶ تا ۲۰ درجه سانتی‌گراد است. اول فکر کردم برای این‌که بچه‌ها به هوای سرد و مربوط انگلستان عادت کنند اما بعدا دیدم در ایالت‌های مختلف آمریکا از کویر تا مناطق سردسیر، همین دما توصیه شده. یک اصطلاحی دارند که سرما بچه رو نمی‌کشه اما گرما تلف می‌کنه.

برای تشخیص این‌که بچه سرده یا گرم باید به پشت گردنش دست زد. دست‌ها و پاها ملاک خوبی نیستند؛ چون در ماه‌های اول که هنوز گردش خون نوزاد کامل نشده، دست‌ها و پاها معمولا سردتر از بدن است. حتی دمای ۲۰ درجه هم برای من سرده اما فعلا چاره‌ای نیست.

هر آن‌کس که دندان نداد

اگه به روزی‌رسانی خدا اعتقاد داشتم، همین امروز حامله می‌شدم. بچه گناه داره که در دل غربت بدون خواهربرادر بمونه. البته دلیل اصلی‌ام اینه که وقتی بچه اولم به سن وحشتناک سوال‌های ابلهانه رسید، سرش گرم بچه کوچک‌تر باشه.

از بیمارستان که مرخص می‌شدم یک خانم مامای خیلی بامزه و مهربان گیر داده بود که اگه بچه دوم می‌خواهی باید همین امسال حامله شی چون فاصله دو بچه بهتره کمتر از دو سال باشه. اینجا تقریبا بیشتر ماماها و مشاور‌های خانواده همین نظر رو دارن. اما کو بودجه؟

ترس‌های درجه بعدی من اینه که بچه دوم دوقلو بشه. یا پسرباشه و اوتیسم بگیره. بیماری که در بین پسرها در جوامع صنعتی بسیار رایجه.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

تو می‌تونی

چهار ماهه شد. حدود هفت کیلو و ۹۰۰ گرمه. چهار کیلو که در شکم من بود و چهار کیلو هم شیر خورده. الان همه وجودش از منه. دست‌کم تا وقتی که خوردن غذا و نوشیدن آب رو شروع نکرده. به بدن بی‌لباسش دست می‌کشم. نرم و عزیز. بهترین لحظه‌ها همین موقع است. وقتی لخت می‌چسبه به من. فشارش می‌دم. می‌خوام دوباره در من حل شه.

از لحاظ اجتماعی و برقراری ارتباط از سن خودش جلوتره و از لحاظ حرکات بدنی به نظرم عقبه. کدو تنبل. فکر کنم تمام رویاهام برای این‌که قهرمان شنا شه، به فنا رفت. باید روزی چند بار به شکم بخوابونمش که عضلاتش برای چهار دست و پا رفتن تقویت شه. در عرض یک دقیقه شروع می‌کنه به فریاد کشیدن. اما از دو ماهگی جلوی تصاویر کتاب میخ‌کوب می‌شد. و حالا هم که چند هفته است خودش کتاب دستش می‌گیره.
با بچه‌های دیگه مقایسه‌اش نمی‌کنم. دارم تمرین می‌کنم که مادر سخت‌گیری نباشم. کار خیلی خیلی دشواریه. مخصوصا برای آدم‌های ایده‌آل‌گرا.