۱۳۹۴ خرداد ۲۲, جمعه

يك روز خوش براى موزماهى.

صبح بلند شدم با بدبختى پوشكش رو عوض كردم. تازگى ها اجازه نمى ده و ديگه از پوشك بدش مى آد و من هنوز وقت نكردم جيش كردن يادش بدم.

لباسهاى شسته شده اش، تا شد در كشو.

صبحانه اش وسط دردها آماده شد.

زنگ زدم بيمارستان و گفتم درد شروع شده.

رفتم دوش گرفتم. به موهام روغن زدم كه در لحظات روحانى هوا نره.

يا پوست كلفت شدم يا زايمان دوم واقعا راحت تره. دست كم اولهاش. دارم راهى بيمارستان مى شم

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

کی می‌زایی پس؟

باید یکی از این روزشمارهای دیجیتال روی تی‌شرتم نصب می‌کردم که ملت یک وقت از پرسیدن «چند روز مانده؟» خسته نشن.
در حاملگی اول کلافه می‌شدم اما این بار عادت کردم. فقط گاهی از حجم اطلاعاتی که مردم درباره زن حامله دارند متعجب می‌مانم.
مامور جلوی در ساختمان محل کارم که مردی حدودا ۴۵ ساله است، دیروز می‌گفت «سر بچه چقدر پایین آمده. حتما زایمان نزدیکه نه؟»
گفتم دو هفته مانده.
بیشتر آدم‌هایی که نظر می‌دهند، خودشان را متعهد می‌دانند توصیه کنند من دیگه نباید سر کار برم. حتی همسرم. یک جورهایی از سر کار رفتن من عصبانی هم بود. گفتم این خیلی تصمیم شخصی‌ای است و زن‌ها خودشان باید تشخیص بدهند که از کی سر کار نروند.
برای من هنوز هم کار در مقابل پله‌هایی که با یک بچه دو ساله باید بالا پایین کنم و غرزدن‌های دخترک، استراحت تمام عیار است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

ریخت

کیت بلانشت، بازیگر سینما به خبرنگاران گفته: «از وقتی جلوی چشم آدم‌های غریبه زاییدم، برهنه شدن چندان برایم مسئله مهمی نیست.»
حس مشترکی دارم. همیشه تعجب می‌کردم مادرم و بعضی زن‌های دور و بر چطور اینقدر راحت جلوی بقیه لخت می‌شوند. خجالت من همون لحظه ریخت که هفت هشت کله تا فیها خالدون آدم سرک می‌کشیدند.

اما تا لحظه آخر نگران این بودم که نکنه مدفوع کنم. این قسمت قضیه قابل اغماض نبود. بی‌حسی موضعی باعث می‌شه چیزی نفهمی. این، یکی از دلایلی است که به زن‌ها توصیه می‌کنند چند ساعت قبل از زایمان غذاهای سنگین نخورند. لحظه بیرون آمدن بچه و لحظه مدفوع کردن ظاهرا خیلی شبیه هم است. و گاهی هم‌زمان این اتفاق می‌افته. و من هیچ وقت نفهمیدم که آیا موقع زایمان اول این اتفاق افتاد یا نه. تنها کسی که جرات کردم ازش بپرسم همسرم بود و او هم جواب داد نه. جوابی که باور نکردم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

با دو تا چه کنم؟

یک کتاب گرفتم که در آستانه به دنیا آمدن بچه دوم یادم بده چه کار کنم؛ بیشتر استرس گرفتم.
من برای بچه دوم فقط به این فکر کردم که دختر اولم تنها نمونه و مثل بچه خواهرم تا هفده سالگی سر مادرش رو نخوره که چرا براش همدم نیاورده.
به این فکر نکرده بودم که حالا با یک بچه دو ساله و یک بچه دو روزه چه کار کنم.

اما انصافا کتاب خوبی است برای مادرهایی که دوباره قصد دارند مادر بشوند.
به شما می‌گوید بهتر است قبل از به دنیا آمدن دومی، بچه اول در لباس پوشیدن، غذا خوردن، دستشویی رفتن و خوابیدن به اندازه‌ای از استقلال رسیده باشد. دستاوردی که من از آن محرومم.



۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

پناه بر درد

تقریبا ۹ ماه است اینجا چیزی ننوشته‌ام و حالا می‌خواهم دوباره با درد شروع کنم.

به چند سال پیش که نگاه می‌کنم می‌بینم بی‌اغراق عوض شده‌ام. زاییدن از من انسانی دیگر ساخته است. لذت‌ها و درد‌هایم عوض شده است. بالا‌ترین لذتم خنده اوست و وقتی به من می‌چسبد. بالا‌ترین عذاب وقتی درد کودکی دیگر را می‌بینم. حتی وقتی نمی‌شناسم. حتی وقتی هیچ قرابتی ندارم.

دوره روان درمانی را شروع می‌کنم.

کودک سوری که از زیر آوار بیرون کشیده‌اند و دست‌هایش می‌لرزد با آن چشمان درشت، آن موهای فرفری خاکی، مانند قیر به چشمهایم چسبیده است. در میان مشغله کار، ورزش و غذا خوردن می‌آید می‌نشیند روی قلبم، سر راه نفسم. و من مثل کابوس رفتن زیر آب، می‌خواهم در آغوشم آرام‌اش کنم و به او نمی‌رسم.

۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

جدایی

تاریخ مو به مو بعد ۳۴ سال تکرار می‌شه.

یکی از شب‌های تابستان وقتی هنوز یک‌ساله‌ام نشده بود، اعضای خانواده به خاطر خوردن جگر مسموم می‌شن و سر از بیمارستان در می‌آرن. مادرم که پیش‌قراول شکم‌باره‌هاست اول از همه زیر سرم می‌ره. برای این‌که مسمومیت به من منتقل نشه، طبیعتا شیردادن متوقف می‌شه؛ در خانه من می‌مونم و بابا.
من که تا اون موقع یک دقیقه هم از ممه مامانم جدا نبودم، اون شب با جیغ‌های بنفش پدرم رو همراهی می‌کنم. بابام که به سختی وزنش به ۶۰ کیلو می‌رسیده، برای خفه کردن بچه هرچی پوست و گوش داشته جمع می‌کنه و یک ممه مصنوعی می‌ذاره دهنم. ساکت می‌شم. این روایت به شکل‌های اغراق شده و نشده در فامیل بین عمه و عمو  و دایی دهن به دهن می‌چرخه تا به من می‌رسه.

حالا من مسموم شده‌ام و دخترک تمام شب گذشته مشغول یادآوری این خاطره به من بوده.

مادرم اعتقاد داره دخترم با چسبیدن‌های افراطی به سینه‌ام، داره انتقام مادربزرگش رو می‌گیره.

با سینه‌های ورم کردم و آماسیده و دردناک دارم از فرصت اجباری که فراهم شده استفاده می‌کنم تا دختر رو از شیر بگیرم. بهش می‌گم دیگه مامان یک سالته و بزرگ شدی. با صورتی غمگین به ممه‌های چسب‌خورده من نگاه می‌کنه. براش شکل جدید ممه‌ها نفرت‌انگیزه. بار دوم و سوم حتی حاضر نیست بهشون نگاه کنه. سرش رو برمی‌گردونه و جیغ‌هایی می‌کشه که چهارستون اتاق می‌لرزه.

شیرخوردن برای او فقط سیرکردن شکم نیست. چه بسا سیر باشه. اما این گرفتن سینه به دهان احساس مالکیت، اعتماد به نفس و آسودگی خاطر او رو تقویت می‌کنه. گرمای مادر به او منتقل می‌شه و گرمای او به مادر. بهترین لحظه‌هاست برای من که دارم به ناچار از دستش می‌دم.

توصیه پزشکی: کلا گفته می‌شه از شیرگرفتن بچه باید دست خودش باشه. یعنی اون تصمیم بگیره که چه موقع دیگه نمی‌خواد شیر بخوره. معمولا وقتی این اتفاق می‌افته که بچه تا خرخره سیر باشه و از شیر فقط به عنوان تنقلات استفاده کنه.

اما برای مادرانی که مثل من بدبخت بی‌خوابی و چسبیدن بچه به ممه هستند، یک‌سالگی از بهترین وقت‌هاست. موقعی که بچه دیگه می‌تونه همپای پدر و مادر غذای کامل بخوره؛ حتی شیر گاو.

بهترین کار این بود که وعده‌های شیر رو یکی یکی به تدریج هفتگی حذف می‌کردم. یعنی اول وعده‌های عصر، بعد صبح و در آخر وعده شبانه که قبل خواب بود. تا بچه و مادر کمتر اذیت بشن.


گزارش عملکرد

برای ثبت خودم:

این هفته یک‌ساله می‌شه.

ماما، بابا، به‌به، آب، ددر، نه‌نه و جوجو و یک سری چیزهای نامفهوم دیگه رو می‌تونه بگه. صدای حیوانات رو البته زودتر از کلمات یاد گرفت. مثل صدای گوسفند، خر و گاو.
اولین کلمه واضحی که گفت آب بود. اونهم از پدرم یاد گرفت. یه‌طورهایی از بابام حساب می‌بره و هرچی می‌گه گوش می‌کنه.

چهاردست و پا می‌ره و دستش رو می‌گیره به در و دیوار همه خونه رو می‌گرده. اولش خوشحال بودم که به خاطر تنبلی و چاقی بعیده تا هجده‌ماهگی تکون بخوره اما با تمرین‌های فشرده مادربزرگ و پدربزرگش، شوربختانه چهار دست و پا رفتن رو از هشت ماهگی شروع کرد. حالا دیگه برای یک لحظه توالت رفتن هم آسایش ندارم.

عاشق بچه‌هاست و چند لحظه آرامشی که دارم مدیون همینم که می‌شینه و با بچه‌ها بازی می‌کنه.